![]() |
![]() |
|
| همه چیز در مورد جن،روح،پریان،جادو و راه های مقابله با شیاطین |
|
پیامبری که جنی را به اسارت گرفت به حضرت یعقوب (ع) اسرائیل می گفتند، چون یعقوب(ع) بیت المقدس را خدمت مینمود و اولین کسی بود که وارد آنجا می شد و آخرین فردی بود که آنجا را ترک میکرد، به هنگام خروج چراغ های بیت المقدس را روشن میکرد.چون صبح بر میگشت چراغ ها را خاموش میدید. او برای اینکه بداند چراغها را چه کسی خاموش میکند شبی را تا صبح در مسجد بیت المقدس ماند و در کمین نشست ناگاه دید یکی از جنیان آمده و چراغ ها را خاموش کرد.پس اورا گرفت و بر یکی از ستون های مسجد بست و چون صبح مردم آمدند دیدند که یعقوب جنی را به اسارت گرفت و بر ستون مسجد بسته است و چون اسم آن جن ((ایل)) بود او را اسرائیل خواندند. حیوه(ت) القلوب مجلسی به نقل از امام صادق (ع) ----------------------------------------- روزی یک زن جنی به حضور رسول اکرم (ص) رسید و ایمان آورد و احکام دینیش را یاد گرفت و هفته ای یک بار به نزد آن سرور گرامی می آمد تا آنکه یکبار پس از ۴۰ روز نزد پیامبر اکرم (ٌص) آمد.حضرت پرسیدند، مدتی تاخیر داشتی؟گفت ای رسول خدا برای کاری به درون دریایی که دنیا را احاطه دارد رفته بودم و در شط آن دریا سنگ بزرگی را دیدم در حالی که مردی بر روی آن نشسته بود و دست هایش رو به آسمان بود و میگفت : خدایا! به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین صلوات الله علیهم اجمعین مرا ببخش. من به او گفتم تو کیستی؟ گفت:ابلیس هستم. گفتم ین افراد را از کجا میشناسی؟ گفت: من سال های طولانی خدا را در آسمانها و زمین عبادت کردم و در آسمان هر ستونی را که میدیدم بر روی آن نوشته بود (( لا اله الله محمد رسول الله علی امیرالمومنین)).
یا حق! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:48 توسط بنده ی حق |
|
|
ملا محمد تقی مجلسی (ره) (مجلسی اول، پدر علامه محمد باقر مجلسی صاحب بحارالانوار) از جمله کسانی بودند که در اثر علم،زهد، تقوی و ورع به درجه ای از کمال نائل آمد که به کم خداوند، نیروهای غیبی تحت فرمان او آمدند که یک نمونه آن به قرار ذیل است:
مردی در اصفهان عروسی کرده و در شب زفاف به عروس گفت: از فلان اطاق مقداری زغال بیاور.همین که عروس از حجله بیرون رفت، داماد به عنوان شوخی اسم غریبی را صدا زد که بیا عروس را بگیر. آمدن عروس طول کشید.در جستجو و تفحص از او برآمدند لیکن او را نیافتند بالاخره نزد مجلسی رفته و قضیه را شرح دادند. آن مرد الهی قاضی جن ها را احضار نمود و عروس را از او خواست قاضی پس از بحث و فحص بسیار عروس را آورد.سپس شرح واقعه را اینگونه بیان کرد که یکی از جن های فلان محل، در آن مکانی که عروس رفته زغال بیاورد حاضر بوده و اسمش همان بوده که داماد به عنوان شوخی بر زبان جاری ساخته است،لذا به مجرد اینکه صدا می زند فلانی! عروس را بگیر، او هم عروس را گرفته و به نزد خود می برد. آری عزیزان! این است پاداش سیر و سلوک ال الله که گذشت از اجرو پاداش های اخروی در همین دنیاذ نیز نیروهای نامرئی را به فرمان وی در آورد. ۱
۱- قصص العلماء صفحه ۹۹ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:55 توسط بنده ی حق |
|
|
جناب آقای فاطمی (به نقل از آقای همایونی) نقل می فرمود که: زمانی در اتوبوس نشسته بودم و قصد مسافرت داشتم در بین را راننده نوار ترانه گذاشت من از ته اتوبوس صدا زدم که اقای رانده ضبط را خاموش کن،او محل نگذاشت بلکه صدای ضبط را بلندتر کرد چیزی نگذشت که سنگی که نمی دانم از کجا پرت شد محکم به شیشه جلوی راننده اصابت کرد و تمام آن را خرد کرد. جناب اقای فاطمی نقل می کردند: (( زمینی در بیرون شهر شیراز خریده بودم و بنّا، مشغول ساختن آن بود و آهن آلات و مصالح ساختمانی کنار منزل گذاشته بود.ما هم در منزل دیگر در داخل شهر(شیراز) سکونت داشتیم.شب که در منزل نشسته بودم دیدم که چند جوان هرزه تصمیم گرفتند آهنها را بدزدند وقتی به نزدیک ساختمان نیمه ساخته رسیدند دیدم شیری با آنان حمله کرد و آنها را فراری داد تا سه شب این اتفاق تکرار شد روز چهارم دیدم که این جوانان منزل ما را پیدا کردند و آمدند درب منزل به پای من افتادند و در خواست توبه کردند.)) خواننده گرامی اینگونه امور برای اولیاء خدا تعجبی ندارد، حرمت اولیاء خدا نزد پروردگارشان بیش از اینهاست حضرت آیت الله العظمی سید محمد رضا گلپایگانی (ره) در مورد پدر بزرگوارش می فرمودند که : پدرم دائم الذکر بود و بارها وقتی که خواب بود می دیدم که لبهایش تکان می خورد و سوره قل هو الله را تلاوت میکند در زمانی که به عتبات عالیات آمده بود و هر شب سگی می آمد در کنار طویله نگهبانی می داد این سگ را قبلا هیچکس آنجا مشاهده نکرده بود بعد از یکماه که پدرم با همراهانشان رفتند دیگر از سگ هم خبری نشد. جناب سید محی الدین فاطمی فرزند مرحوم حجه الاسلام و المسلمین فاطمی که در حال حاضر در تهران ساکن هستند نقل میکنند: شبی در عالم رویا دیدم که روز قیامت بپا شده و مرا به همراه عده ای به سمت جهنم می بردند زمین زیر پای ما به صورت پله برقی حرکت می کرد و مارا به طرف دوزخ حرکت می داد و مردم دسته دسته در جهنم سرنگون می شدند، به طرف چپم نگاه کردم دیدم یک باغ بسیار سرسبز و خرم است که با نرده هایی که اطراف آن است از ما جدا می شود و پدرم در آن باغ زیر درختان قدم می زند هرچه اورا صدا می زدم و فریاد کرم ابدا توجه نمی کرد و من هم به سمت دوزخ نزدیک و نزدیکتر می شدم،من یکباره فریاد زدم، پدر تو را به جدت زهرا ( علیه السلام ) مرا دریاب و به محض اینکه نام مقدس حضرت زهرا ( علیه السلام ) را گفتم زمین از حرکت ایستاد و من در لبه پرتگاه جهنم توقف کردم و به درون گودال جهنم سقوط نکردم ولی حرارت آتش صورت مرا سوزند دست به صورتم گذاشتم،دیدم دستم هم سوخت در این هنگام نعره ای کشیدم و متوجه شدم همسرم مرا بیدار کرد و گفت چه خبره ؟ چرا در خواب داد و فریاد می کنی ؟ گفتم، چراغها را روشن کن لامپها روشن شد و همسرم در صورت من با تعجب نگاه کرد و گفت: چرا صورت شما سوخته؟ من جریان را برایش نقل کردم،فردا به پزشک مراجعه کردم و پزشک پماد سوختگی برای من نوشتند و من گفتم: آقای پزشک شما به عنوان یک پزشم مطمئن هستید که من سوخته ام؟ پزشک گفت :مگر خودت شک داری ؟ وقتی جریان خوابم را برایش تعریف کردم او با حالت ناباوری گفت : آقا جان شما سوخته ای من هم پماد سوختگی برایت نوشته ام. سید حسین فاطمی اضافه کردند که مدتها ازین پماد استفاده کردم تا خوب شدم.( ناقل داستان حضرت حجة السلام آقای زهرایی). 1 1- در کوی بی نشانها ص 117 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:38 توسط بنده ی حق |
|
|
جناب مرحوم حجة الاسلام و المسلمین سید عبداله فاطمی شیرازی از برترین شاگردان آیة الله انصاری(ره) و صاحب کرامات و خرق عادت عدیده بود، و از افرادی بودند که در سیر و سلوک بسیار زحمت کشیده بودند جناب حجة الاسلام والمسلمین صفوی قمی نقل می کردند: من با ایشان مراوده زیادی داشتم و از ایشان خرق عادت زیادی دیدم. یک روز جناب آقای شرکت که از عارفین وارسته است به من پیغام داد که سیدی به منزل ما آمده خوب است به منزل ما بیایی و او را ملاقات کنی من هم به منزل آقای شرکت رفتم دیدم سیدی لاغر و سیاه چهره آنجا نشسته که آثار ریاضت و عبادت از چهره او نمودار است در همان برخورد شیفته اخلاق او شدم بعد از ساعتی ایشان فرمود: شب برای شام اینجا بیا که با هم باشیم،من گفتم که شب سه منبر دارم و طول می کشد،ایشان فرمودند اگر تا ساعت دوازده شب هم طول بکشد ما منتظر شما هستیم.خلاصه من آن منبر سوم را تعطیل کردم تا زودتر خدمت آنان برسم ،آمدم منزل استحمامی گرفته و بعد که خواستم بروم دیدم همسرم برایم سفره غذا انداخته و اصرار دارد که شام را چون آماده است میل کنم من هم برخلاف میل باطنی شام را در منزل خودم خوردم و بعد به طرف منزل آقای شرکت رفتم حدود ساعت ده و نیم بود که آنجا رسیدم دیدم سفره غذا را دارند جمع می کنند.گفتم مگر شما قرار نبود که تا ساعت دوازده منتظر من باشید،سید عبداله فاطمی فرمود: من دیدم که سفره انداخته ای مشغول غذایی،من هم به آقای شرکت گفتم غذا بیاورید،بعد سید فرمود مگر شامت فلان چیز نبود مگر بعد از غذا یک پرتغال پوست سبز نخوردی،مگر پشت کرسی غذا نمی خوری؟و... و تمامی خصوصیات اتاق و غذا خوردن مرا ذکر کرد بعد مشغول صحبت شدیم گفتم جناب آقای فاطمی فلان فامیل من در بیمارستان بستری است،سرانجامش چطوری می شود؟ دیدم او شروع کرد و گفت : پیرمرد است و دو دندان از دندانهای بالایش شکسته است و تمام خصوصیاتش را گفت و من تا آن زمان با اینکه شخص مریض از بستگان نزدیکم بود توجه به دندان های شکسته اش نداشتم،فردا که به بیمارستان رفتم و نگاه کردم دیدم دقیقا دو تا از دندان هایش شکسته است،بعد آقای فاطمی فرمود: او را نور سیادتش تاکنون نگه داشته است والا تا کنون در جهنم سقوط کرده بود،ولی مریضی او خوب می شود. آقای صفوی می فرمودند: از او هرچه از بستگان سوال می کردم ایشان هم با ذکر خصوصیات جواب می دادند. جناب آقای صفوی می فرمودند که: یک روز آقای فاطمی برایم نقل می کرد که جوانی کمونیست نزد من آمد و گفت: پدرم در حال احتظار است، مردم می گویند از شما کارهایی بر می آید اگر پدر من برگشت من مسلمان می شوم من با آن جوان به سمت منزلش رفتیم،که پشت درب رسیدیم،دیدم ملائکه قبض روح داخل خانه آمده اند به درگاه الهی عرض کردم: خدایا من دلم می خواهد این جوان مسلمان شود، عمر پدر او را طولانی کن.دیدم که ملائکه قبض روح رفتند،بعد داخل خانه شدم.دیدم پدرش را رو به قبله کرده بودند،دست او را گرفتم و یک سوره حمد خواندم،یکدفعه بلند شد و شروع به بوسیدن من کرد و دور من چرخید،گفت ملائکه قبض روح آمده بودند من دیدم این آقا پشت درب دعا کرد و ملائکه رفتند، آن جوان مسلمان شد و در حال حاضر یکی از بیمارستانهای اصفهان می باشد. باز یکبار جناب حجت الاسلام والمسلمین فاطمی نقل می کرد که: شبهای 5شنبه در منزل آقای رضوی در کربلا روضه هفتگی بود،یه شب که در روضه او نشسته بودم و معمولا ده الا پانزده نفر شرکت می کردند،هنگامی که روضه خوان مشغول روضه بود،دیدم که نوری قرمزی وارد خانه شد بعد نورقرمز رفت و نور سفیدی آمد.من نور سفید را می شناختم و آن نور امیرالمومنین علی علیه سلام بوده مثل اینکه خورشید وارد خانه شده من دعا کردم ((خدایا برای آقای رضوی وسیله خیر بیاور))یعد از مجلس یک راهبه هندی نزد من آمد و گفت: من می خواهم سالی 14دینار به مجلس اباعبداله(علیه السلام ) کمک کنم من گفتم پس هفت دینار آن را به آقای رضوی بده،بعد آقای سید رضوی نزد من آمد و گفت آیا امشب در مجلس خبری بود؟ گفتم چطور؟ گفت من نور ضعیفی به در و دیوار می دیدم و ... جناب آقای صفوی می گوید: این جریان را خدمت بانوی مجتهده امین نقل کردم،ایشان فرمودند: اینها چیزی نیست، اینها مربوط به اوایل سلوک است،من ابتدای سلوک این نورها را می دیدم،نور حضرت زهرا علیه سلام را وقتی وارد مجلس می شد را می دیدم و نور عزرائیل را وقتی برای گرفتن جان افراد در محله مان می آمد مشاهده می کردم و ... . ادامه دارد... . |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:35 توسط بنده ی حق |
|
|
حاج علی مقدادی اصفهانی فرزند حاج شیخ حسنعلی اصفهانی (نخودکی) می فرمود: یکی از آشنایان به نام سرهنگ عباسعلی میرزائی می گفت : سفری به مشهد مقدس کرده بودم، و برای خرید کلاهی به دکان کلاه فروشی رفتم وصحبت از مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی به میان آمد. کلاه فروش گفت روز فوت مرحوم در دکان سلمانی بودم و یک نفر روی صندلی اصلاح نشسته بود.چون سر وصدای تشییع کنندگان برخواست ، مشتری پرسید چه خبر است؟ سلمانی گفت جنازه حاج شیخ حسنعلی را تشییع می کنند با شنید این خبر،مشتری آنچنان به فغان و ناله افتاد که تصور کردیم از منسوبات شیخ است.چون از او توضیح خواستیم،گفت من با این مرد بزرگ نسبتی ندارم،لیکن حکایتی میان ما و او هست که این چنین موجب شوریدگی احوال من شده است.آنگاه داستان خود را بدینگونه تعریف کرد: پدرم در قریه (( نخودک ))1 کدخدا بود و من هم در اداره ی ژاندارمری کار می کردم. روزی حاج شیخ به پدرم فرموده بودند، اگر احتیاج نداری، از شغل کدخدایی استعفا کن.پدرم نیز به موجب توصیه حضرت شیخ از کار خود استعفا داد و چون من از ماوقع مطلع گشتم،بغضی از مرحوم شیخ در دلم پدید آمد و دیگران هم مرا به این دشمنی تحریک و تشویق می کردند تا آنکه مصمم شدم ایشان را به قتل برسانم و چون گاهی از اوقات نیمه شبها که از ماموریت باز می گشتم مرحوم شیخ را دیده بودم که تنها از ده خارج می شود،بر آن شدم که در یکی از این شبها ایشان را هدف گلوله سازم.اتقاقا در یکی از شبهای تاریک زمستانی که به طرف آبادی می آمدم،حضرت شیخ را دیدم که عبا بر سر کشیده و می خواهند از ده خارج شوند. با خود اندیشیدم که وقت مناسب فرا رسیده ،اما بهتر است کمی صبر کنم تا از ده دور شوند و صدای شلیک من کسی را آگاه نکند.باری،مسافتی را در عقب ایشان آهسته رفتم تا آنکه کاملا از ده بیرون رفتند.در آن حال که خواستم تفنگ خود را به قصد شلیک از دوش بردارم،ناگهان حضرت شیخ روی به من گردانیدند و فرمودند : حبیب ،کجا می آیی؟! بی اختیار گفتم خدمت شما می آمدم.سخت از کار خود به وحشت افتادم.فرمودند:بیا تا با هم به زیارت اهل قبور برویم.بیدرنگ پذیرفتم وبه قبرستان ده که مصافتی فاصله داشت،رفتیم و فاتحه خواندیم.آنگاه حضرت شیخ فرمودند:دوست داری که به شهر رویم و حضرت رضا را زیارت کنیم؟عرض کردم: آری.فرمودند دنبال من بیا.چندقدمی نرفته بودیم که دیدم پشت در صحن مطهر رسیدیم و چون درها بسته بود،اشارتی کردند و در باز شد،ولی کسی را ندیدم که در را گشوده باشد.دستور دادند تا وضو بگیریم.با آب جوی وضو ساختم و به سمت حرم روانه شدیم. در اینجا نیز درهای بسته با اشاره ی حضرت شیخ باز شدند و داخل حرم شدیم و زیارت کردیم و در هنگام بازگشت،در ها یک به یک پشت ما بسته شدند.چون از صحن خارج شدیم،فرمودند: دوست می داری که امیرالمومنین (ع) را هم زیارت کنی؟عرض کردم آری و هنوز چند قدم نرفته بودیم که در برابر صحن و حرم رسیدیم،ولی من چون تا به حال به زیارت امیرالمومنین نرفته بودم ابتدا آنجا را نشناختم.باری،درهای بسته ی صحن و حرم حضرت امیر (ع) هم به اشاره ی شیخ باز شدند.زیارت کردیم و خارج شدیم.در این هنگان حضرت شیخ فرمودند: حبیب،شب گذشته تو هم خسته ای بهتر است به نخودک بازگردیم.عرضه داشتم: اقا،هرچه صلاح می دانید بکنید.باز پس از چند قدمی،ناگهان خود را در همان جای ملاقات نخست یافتم.پس از آن به من فرمودند:حبیب،مبادا که تا زنده ام،از سر این شب چیزی با کسی در میان بگذاری که موجب کوری چشمان تو خواهد شد و دیگر آنکه هیچوقت نزد من نیا و هرگاه مرا دیدی،از دور سلامی کن والسلام. آیا با این کراماتی که من از این بزرگوار دیده ام،جای آن نیست که چنان در ماتم ایشان شیون و ناله کنم؟ رحمة الله و رضوانه علیه.2 1.روستایی از توابع نخودک مشهد 2.نشان از بی نشانها-ص 73 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:58 توسط بنده ی حق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از آنجا که مطالب این وبلاگ بسیار است لطفا برای استفاده از تمامیه قسمت ها از قسمت مطالب پیشین و آرشیو موضوعی استفاده کنید.
|
| پیوندهای روزانه |
|
دایرکتوری پزشکی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی داستان واقعی پاسخ به پرسش های شما ادیعه |
|
RSS
|
